بيمار مي شوم که پرستاري ام کنيخود را زمين زدم که هواداريم کنيگوشم پر از نصيحت و حرف است اي رفيقمن آمادم که رفع گرفتاريم کنيگفتي تو سنگدل شده اي خب شدم ولينزد تو آمدم که قلم کاريم کنياصلا مرا به چوب ادب بستنت چه بود ؟اصلا که گفته بود فلک کاريم کني ؟ناني ز من بگيري و ناني دگر دهيبر تو نيامده که دل آزاريم کنيرودست خوردم از همه حتي زدست خويشکي خواستم که کاسب بازاريم کني ؟فريادم از قليلي آب و طعام نيستمن جار مي زنم که شبي جاري ام کنيبا من دوباره قصه شاه و گدا نخوانحيف است صرف قصه تکراريم کنيمن اختيار خويش به دست تو داده امحيف است وقف آتش اجباري ام کنيفردا بيا و نامه ما را به آب دهز آن بيشتر که مجرم طوماري ام کنياوقات خويش ز ناله ام اعلام مي شوندوقتش رسيده ساعت ديواري ام کنيدعواي ما به قوت خود باقي است و بازمن بر همان سرم که سحر ياري ام کني M S A H ...
ما را در سایت M S A H دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 9:30